باران

زمین خیس است و همیشه چشمان من گویی چیزی را می بیند که دیگران نمی بینند . نمی شود دلتنگی هایم را با " از وقتی تو ..." نوشت ، " با تو ..." نوشت ، فقط می شود نوشت که بخوانی و بعد ، بعدش را نمی دانم .

از خواب که پریدم هوا گرفته بود و انگار باران آمده بود و حالا دوباره انگار ، از چشمان من . خواب دیده بودم به اعماق خودم سرک کشیده ام وکسی را بیرون کشیده ام که داشت غرق می شد ، داشتم می کشتمش ، غرقش می کردم برای اینکه بگویم مهم نیست،برای اینکه تو انگار ...

کاش می دانستی برای تو نوشتن چقدر سخت است ، برای تویی که هرگز نبودی ، تو که صدایم را نمی شنویی و حالا مدت هاست همسایه ی قدمهایت ، همان که می خندید و مغموم بود ، شبها خواب می بیند به در آغوش کشیدن تو محتاج است و روزهاهیچ چیز برایش مهم نیست جز آزادی که از ولیعصر تا انقلاب ، از انقلاب تا ولیعصر . کاش می دانستی همسایه ی قدم های بعد از ظهر چقدر دلتنگ است ، چقدر دلتنگ ، چقدر باران باریده امروز...

/ 8 نظر / 9 بازدید
باران

از مطالبت لذت بردن به وبلاگ من هم سر بزن

صحابه...

برای شنیدنت آمده بودم.... صدای اریبهشتی دلتنگ لای روزهای خیس اسفند.... انگار دلتنگی مسری شده که هر طرف که بر میگردی فضای خیس چنین هوایی به آغوشت میکشد.... .... با این همه.. آرزو میکنم شاد باشی.....

ونوس رستمی

شبیه همیم..دلتنگی لای گریه هامون... دلم تنگ شده. سال خوبی داشته باشی

حامد شکوری

سلام

رود

واقعا نمیشه در کلام حق مطلب رو ادا کرد

خودسر

احیانا قصد آپیدن ندارین؟