از توی خیابان صدای الله و اکبر و جیغ و داد و هجوم موتورها پیچیده است توی محوطه ی دانشگاه ، همهمه ی بچه ها اطرافم را پر کرده ، من ایستاده ام میان محوطه ، دست هایم را دور کمرت حلقه کرده ام ، سرم را روی شانه هایت گذاشته ام و آرام توی گوشت زمزمه می کنم "دلم برات تنگ شده بود ، دلم برات تنگ شده بود ." می گویی "الان حراست میاد "یک نفر توی خیابان فریاد می کشد "نزن کثافت نزن." من می لرزم و باز دست هایم را محکم تر دورت حلقه می کنم و بلند تر می گویم "دلم برات تنگ شده بود دلم برات تنگ شده بود." درست کنار من دختری ایستاده است روی یکی از صندلی های محوطه و از پنجره های بالایی در ورودی که دودی نیستند به خیابان سرک می کشد و بعد ناگهانی سر میگرداند سمت ما و می گوید" دارن میبرنش نامردا." من که پشت به او ایستاده ام  دست هایم دور کمرت عرق کرده می گویم" باید یه چی بهت بگم" دختر داد میزند" نه نه نبرینش" تو می گویی" داد نزن الان حراست میاد" من توی گوشت می گویم" باید یه چی بهت بگم" دختر دوباره داد می زند و همه ی بچه ها هجوم می آورند به سمت ما. من از میان جمعیت که دور تا دور ما ایستاده اند تا سرک بکشند توی خیابان درٍ اتاقک حراست را می بینم که باز می شود یکی دوتا سه نفر بیرون می آیند و راست می آیند سمت ما. بچه ها همه با هم داد می زنند "ولش کن ولش کن" تو داد می زنی "نه نه الان حراست میاد" و من دست هایم را محکم تر دورت حلقه می کنم و توی گوشت می گویم "یه چی باید بهت بگم" و چشمهایم را می بندم . دست های سردو زمخت کسی دور پنجه هایم می پیچد و آنها را محکم از هم دور می کند . جمعیت پراکنده می شود و تو همینطور که دور تر می شوی انگشتت را روی بینی ات می گذاری و میگویی" هیس هیس "من داد می زنم "باید یه چی بهت بگم باید یه چی بهت بگم ..."

قسمتی از یک داستان کوتاه که امروز شروع کردم .

/ 5 نظر / 14 بازدید
ندای اردیبهشت

سلام و خسته نباشید . تازه متوجه شدم وبلاگ هم دارید . البته از ظواهر پیداست دیر به دیر به روزش میکنی . چون تازه منتشر شده و اول کار هست نمیشه نظر اصولی داد . فقط یک انتقاد : جمله ای که روش تاکید داشتین ( یه چی بای بهت بگم ) تکرار زیادش کمی به متن لطمه زده.تاکید یک جمله وقتی باعث زیبایی میشه که تاکید کننده دلیلی برای کارش داشته باشه. اما اینجا دلیلی برای تاکید به نظر نمیرسه. چون دختر می تونست از زمانی که برای اون جمله استفاده میکرد برای بیان جمله اصلی استفاده کنه و در نهایت جمله ناقص میموند . و یک تحسین :این روزها که افراد وقتشون رو به بطالت صرف میکنند صرف کردن وقتتون به نگارش فی نفسه قابل تحسینه . منتظر ادامه داستان میمونم تا بتونم بیشتر در مورد نوشته نظر بدم. البته اگه سرتون رو درد نیارم. فعلاً

نادر سهرابی

سلام خوندم اما نظر نمیتونم بدم وبلاگ رو هم به روز کردم اومدم دعوتتون کنم

حامد شکوری

تا اینجا چه خوب بود

مینو جمال زاده

سلام پریسای عزیز.مرسی از مطالب زیبات.راستی ممنون میشم اگه یه سری به ما هم بزنی.مرسی.