برف می بارد...

هرزه نیستم

دوره گرد همین حوالی ام

با یاد زمستانی

که بیرون از من

آواره است

رده پایی از من گم می شود

که تا برگردد

دیگر

نشانی از خود ندارد

 

گاهی درون مه صدا می زنم:

نشانی دیگری بده

کسی     انگار

باید

پیدایمان کند

با جای پایی که می لغزد

روی خنده های این کوچه

و تا هوای باریدن بگیرد

به دنبالم می آید و

حرفی نمی زند

آشنای هیچ کدام این خانه ها نیستیم

کاری به کار این جماعت نداریم و...

هرزه نیستیم

ما دوره گردان

از حوالی خوابی

که فارغ شده است

آمده ایم...

 

 

 

/ 61 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمدرضاسيف

سلام امدم و خواندم...

سارا حمزه

با اين شعرت روزگار مي گذرونم... تازه شدم...

زهره جعفرزاده

سلام . ساعت بی کوک بعد از مدتها با دو خبر ِ داغ ِ اینروزهای برفی و سرد . و یک شعر که آمده بگوید... به روز شد و منتظر حضور و نظر محترم شما... موفق و پیروز باشید.

بهرام کمالی

این یک اقتباس ساده از دستهای کسی ست که... با تیله بازی بروزم.

م.نهانی

شاهد

سلام من صاحب وبلاگ شعرهای خانوادگی هستم. در مورد نظرتون راجع به شعر آدم و حوا من نوشته ام که اين شعر طنز است و اگر به معنای شعر توجه کنيد يک شعر کنايه آميز است و دلیل جبهه گيری شما را نميفهمم. اگر به اين دو بيت ايرادی وارد است بنابراين بايد به کل اشعار فروغ هم که سراسر توهين به مردان است ايراد بگيريم. اميدوارم که موضوع روشن شده باشد.

شبگرد

سلام! متاسفانه شبگرد از ذوق شعری محروم است از اين رو اظهار نظرکردن بی فايده است. من بيشتر می نوسيمممممممممم........خوشحالم که با وبلاگت آشنا می شوم.....