صدایِ اردیبهشت

دلا از غصه سیاس/ اخه پس خونه ی خورشید کجاس؟/ قفله وازش می کنیم / قهره نازش می کنیم / می کشیم منتشو/ می خریم همتشو/ به خدا هیچکی به تاریکی شب تن نمیده/ موش کورم که میگن دشمن نوره/ به تیغ تاریکی گردن نمی ده /...

 
نویسنده : پریسا سردشتی - ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱
 

این مدته نمی دونم چرا هی تو این صفحه شرو ور می نویسم. مثلا خودمو آروم می کنم که بگم هستم ، حالم خوبه و هیچ اتفاقی نیافتاده . بعد این جمله ی مسخره رو هی تکرار میکنم " زندگیه دیگه " به گور پدرش خندیده که زندگیه . چی کارش کنم ؟ یه وقتایی دوست دارم بگم نمی تونم ولی نمی دونم چرا این مغز لعنتی باورش نمی شه . دوست دارم بی خیال شم و مثل آدمها عادی زندگی کنم. عاشق آدمهای معمولی بشم اصلا همین پسر های مو سیخ سیخی دلقک . بیا می بینی حتی تو یه نوشته ی چند خطی هم نمی تونم خودمو نگه دارم . من غمگین و عصبانی ام . از آدمای اطرافم که فقط باید خوشگل کنی و سکسی راه بری تا ببیننت . گور بابای همشون می خوام نبینن ولی که چی خودمم خوب می دونم همشون همینجورن . حتی اونی که روشنفکره به خیال خودش یا خیال خودم . یه وقتایی می گم بیا فکر کن رو کره ی ماه داری زندگی می کنی ، هیچ کس دوروبرت نیست ولی توام که به کسی کار نداری اونا باهات کار دارن . طرف می آد اونقدر می پلکه دوروبرت که عاشق شی بعد که احساس لعنتی ات جون گرفت یهو با سر می خوری تو دیوار چرا ؟ چون اون آدمم مثل همه دروغ می گفت ، ادا می اومد و کلا فیلم بازی می کرد . نه که خودش بدونه ها نه . خودشم فکر می کنه تک عاشقه کره ی زمینه ولی نمی دونه داره لهت می کنه ، داره حالتو بهم میزنه چون اصلا نفهمیده چی می گی . اگه مثل دخترهای دیگه لباتو قرمز نکنی ، روز و شب سگ دو بزنی که به چیزی که می خوای برسی ، با کلمات بازی نکنی و لوندی نکنی تازه یادش می اوفته چرا مثل دختر های دیگه نیستی . یادش می ره که اون موقع که پی ات موس موس می کرد به قول خودش از همین چیزات خوشش می اومد . خوب می دونم چرا این خزعبلات و می نویسم. پریسا تو عاشق شدی . بعد اینهمه مدت تو عاشق شدی و حالا می ترسی اینم مثل تجربه ی دردناکی باشه که کردی واسه همین ترجیح می دی اصلا عاشقت نباشه . اصلا نفهمه و همه ی اون فکرو خیالا راجع بهش درست باشه که ... آره من وحشی ام ، عصبانی ام و اگه عاشق باشم می ریزم تو خودم ، به زبون نمی آرم . هزار تا حرف می زنم و دست آخر اون حرفی رو که می خوام نمی زنم ولی تو لعنتی باید بفهمی که عاشقتم ، باید بفهمی عاشقتم و خودتو بکشی کنار، بری دور دور دور جایی که حتی رویاهامم بهت نرسه تو باید این کارو بکنی تا دوباره شکست نخورم یا لااقل بفهمی و بهم بفهمونی که اونی که فکر می کردم نیستی . بهم بگی که ایمان و اعتمادم بهت خریته . من دیگه نمی خوام به مردی اعتماد کنم ولی چرا ؟ خود لعنتی فارغت بگو چرا دارم بهت اعتماد می کنم با اینکه اینهمه دورم ازت؟ کاش می شد همیشه چشمامو می بستم. همیشه سکوت بهترین راهه. سکوت بهترین راهه . سکوت...


 
comment نظرات ()