صدایِ اردیبهشت

دلا از غصه سیاس/ اخه پس خونه ی خورشید کجاس؟/ قفله وازش می کنیم / قهره نازش می کنیم / می کشیم منتشو/ می خریم همتشو/ به خدا هیچکی به تاریکی شب تن نمیده/ موش کورم که میگن دشمن نوره/ به تیغ تاریکی گردن نمی ده /...

سال نو ...
نویسنده : پریسا سردشتی - ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱
 

این چند روز عید رفته بودم سمت کویر مثل همیشه که می رم اما نمی دونم چرا این سرزمین برام هر دفعه تازه است و هیچ وقت کهنه نمی شه . دیدن منظره هایی مثل یه دونه درخت وسط یه بیابون ، زمین های ترک خورده ی خشک ، کوه های سر به فلک کشیده و تیز یا یه آبادی تک و تنها وسط برهوتی از زمین های بایر همیشه منو به وجد آورده . توی تمام راه مدام به این فکر می کردم که این سرزمین چقدر شبیه انسان می مونه و مدام یاد اون حرف احمد محمود می افتادم که می گفت : بدبینی و یاس رو باید راهشو سد کرد هرچند با قدرت هجوم میاره به سمت آدم .

 دیشب خواب دردناکی دیدم . خواب دیدم تو از درد و رنج چشماتو بستی و قدرت باز کردنشونو نداری ، سرتو گذاشتی روی شونه هام و من داره نفسم بند میاد بس که طاقت غمت رو ندارم ، نوازشت می کنم و میگم "نگران نباش، نگران نباش " بعد یکدفعه یادم می افته که نمی تونم بمونم ، باید برم ، یادم می افته که با خودم قرار گذاشته بودم که برم تا بهت دروغ نگم ، بهت می گم " ولی باید برم ." بعدش های های می زنم زیر گریه . تو چشماتو باز می کنی تا غرق شدن منو توی تاریکی ببینی و من می رم به سمت دریچه ی تاریک روبه روم و محو می شم .

 بعد چند وقت شعری نوشتم که هنوز نمی دونم راضیم کرده یا نه . بهش فرصت می دم تا ببینم چی از آب در میاد شاید همینجوری راضیم کرد :

برهوتم

صدای خشک کویر

نمک پاشیده روی زخم های زمین

پا گذاشته ام روی خودم

و از درد مثل صدای باد

می پیچم درون شیارها _ شیارهایی که از هیچ سمتشان به آب نمی رسند _

بن بست خانه زادم

و این شوره زار

آخرین مهلت برای روییدن

- بارور شوید

بذر می پاشند میان نقطه های کورم

و دست می کشند بر اندام اختگی

- بارور شوید

که من از تجاوز هرازگاه باران به زمین

هرزه ام

با شیار های عمیق

دست های رونده ی بی شرم

_ که از سرم بر نمی دارند _

و صدایی

_ که می دانند به هیچ کجای این زمین نمی رسد _

جز صدای باد

که می پیچد درون من

و زخمهام

که درد می کشند

و به آب نمی رسند ...


 
comment نظرات ()