صدایِ اردیبهشت

دلا از غصه سیاس/ اخه پس خونه ی خورشید کجاس؟/ قفله وازش می کنیم / قهره نازش می کنیم / می کشیم منتشو/ می خریم همتشو/ به خدا هیچکی به تاریکی شب تن نمیده/ موش کورم که میگن دشمن نوره/ به تیغ تاریکی گردن نمی ده /...

 
نویسنده : پریسا سردشتی - ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠
 

سین هفتم

               سیب سرخی ست

حسرتا

        که مرا

                  نصیب

                         از این سفره ی سنت

                                                   سروری نیست

شرابی مردافکن در جام هواست

شگفتا

          که مرا

                   بدین مستی

                                  شوری نیست

سبوی سبز پوش

                     در قاب پنجره -

آه

 چنان دورم

              که گویی جز نقش بی جانی نیست

و کلامی مهربان

                     در نخستین دیدار بامدادی-

فغان

       که در پس پاسخ و لبخند

                                        دل خندانی نیست

بهاری دیگر آمده است

                           آری

اما برای آن زمستان ها که گذشت

نامی نیست

نامی نیست

دلم میخواد بنویسم . مثل روزایی که تازه وبلاگم رو تاسیس کرده بودم . مثل یه بچه که تازه قدمهای اولشو بر می داره هر چی به دستم می اومد توش می نوشتم. جراتشو داشتم و هیچی برام مهم نبود جز خودم . جز اینکه راه رفتن یاد بگیرم . اما حالا انگار نوشتن برام شده عذاب . توی وجودم کلمات در جوش و خروشند اما من حوصله اشونو ندارم . گاهی دلم برای خودم تنگ می شه و دلم می خواد مثل روزایی بشم که از هیچی نمی ترسیدم و پیش روم فقط آینده بود اما حالا چی ؟ دلم نمی خواد به قول بچه ها ادای این هیچی نبودها رو در بیارم نه ولی یه ماهه دیگه 24 ساله می شم و هیچی تو دستم نیست که بهش ببالم فقط یه ذهن - خودم بهش می گم مریض- علامت سوال دارم و روز به روز هم بدتر می شه . چند روز پیش توی سلف دانشکده نشسته بودیم و داشتم به شیرین می گفتم که دیگه هیچی برام اون چیزی نیست که دیده می شه . هر چیزی که می بینم ‘ هر اتفاقی‘ هر حرفی که میشنوم‘ هر خطی که می خونم پی یه چیز دیگه توش می گردم . " تو اینو گفتی چون اینجوری فکر میکنی" ‘ " اگه این اتفاق افتاده بخاطر اینه که ... " ‘ " ببین این چیزی نیست که باید باشه " .و تنها چیزی که برام همون چیزیه که باید باشه عشقه ‘ دوست داشتن ‘ و کلمه ی " دوستت دارم " ‘ دلم می خواد دوباره این کلمه رو بشنوم و ازش انرژی بگیرم . دلم می خواد توی قلبم احساسش کنم دوباره و بعد توی صورتم به آینه نگاه کنم . حالا که ساعت سه ی صبحه و دارم این صفحه رو سیاه می کنم اشک همه ی صورتمو پوشونده و دارم ازتنهایی می میرم . به قول شازده کوچولو " وه که چه اسرار آمیزه دنیای اشک " کاش حداقل یه دختر احساساتی و لوس بودم اونوقت دلم محکم می شد که مدلمه ‘ با هر پخی گریه ام می گیره ‘ اما نیستم و می دونم این جور وقت ها همه چی خیلی بدتر از اون چیزیه که دیده می شه . وای خدایا اینهمه تنهایی کجا بود که من صداشو در نمی اوردم؟ چقدر ترم پیش خوب بود . حداقل هفته ایی یک بار درس گزارش نویسی با استاد عظیمی داشتیم و مجبور بودیم بنویسیم و من چقدر خوشحال بودم چون مغزمو خالی می کردم و مهمتر از همه یه نفر بود که با دل و جون به من گوش می داد ‘ حرفام براش احمقانه نبود - لااقل اینجوری نشون می داد -و مدام نمی گفت "پریسا تو زیادی به همه چی توجه می کنی‘ اینجوری فقط خودتو اذیت می کنی . " نمی خندید و نمی گفت "تو با همه دعوا داری . " آره من با همه دعوا دارم . من با خودمم دعوا دارم اما پشت این قیافه ی عصبانی یه حرف گنده تو گلوم مونده و هر روز و هر روز پنهان تر و پنهان ترش می کنم . چرا کسی نیست که به من گوش بده ؟ و این روزا اگه کسی پیدا بشه که بگه بیا من سرتاپا گوشم واسه تو باز هم بهش اعتماد نمی کنم و می گم پشت این حرفا چیز دیگه ایی هست که واقعیه . هیچ وقت یادم نمی ره ترم پیشو که وقتی استاد فارس باقری رو اولین جلسه سر کلاس دیدم و شروع کرد با بچه ها آشنا شدن با خودم گفتم" بیا اینم یکی دیگه که فقط ادا در میاره ‘ اسمتو می پرسه و علایقتو ‘ کتابهایی که خوندی ‘ ولی اول و آخر اومده که لهت کنه و دست آخرم وقتی کلاس تموم شد اسمتم به زور یادش می آد . ولی وقتی یکم گذشت دیدم چقدر اشتباه کردم . چقدر احمق بودم و چقدر استاد باقری خود خودشه و همونی که من می تونم ساعتها باهاش حرف بزنم و به هیچی شک نکنم و مدام با خودم تکرار نکنم پشت این حرفا یه چیز دیگه هست . توی اون لحظه ها دروغی در کار نبود و همه چی همون جوری بود که نشون می داد و وقتی از کلاس می اومدم بیرون با خودم می گفتم " مگه من چی می خوام ؟ فقط اینکه همه چی همون جوری باشه که هست . خوب یا بد فرقی نداره من فقط می خوام اعتماد کنم که ندارم " این روزا باید سعی کنم عاشق بشم تا بتونم دوباره اعتماد رو تجربه کنم و گمونم دارم یه چیزایی حس می کنم

عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آید

ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی 


 
comment نظرات ()