صدایِ اردیبهشت

دلا از غصه سیاس/ اخه پس خونه ی خورشید کجاس؟/ قفله وازش می کنیم / قهره نازش می کنیم / می کشیم منتشو/ می خریم همتشو/ به خدا هیچکی به تاریکی شب تن نمیده/ موش کورم که میگن دشمن نوره/ به تیغ تاریکی گردن نمی ده /...

 
نویسنده : پریسا سردشتی - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠
 

از توی خیابان صدای الله و اکبر و جیغ و داد و هجوم موتورها پیچیده است توی محوطه ی دانشگاه ، همهمه ی بچه ها اطرافم را پر کرده ، من ایستاده ام میان محوطه ، دست هایم را دور کمرت حلقه کرده ام ، سرم را روی شانه هایت گذاشته ام و آرام توی گوشت زمزمه می کنم "دلم برات تنگ شده بود ، دلم برات تنگ شده بود ." می گویی "الان حراست میاد "یک نفر توی خیابان فریاد می کشد "نزن کثافت نزن." من می لرزم و باز دست هایم را محکم تر دورت حلقه می کنم و بلند تر می گویم "دلم برات تنگ شده بود دلم برات تنگ شده بود." درست کنار من دختری ایستاده است روی یکی از صندلی های محوطه و از پنجره های بالایی در ورودی که دودی نیستند به خیابان سرک می کشد و بعد ناگهانی سر میگرداند سمت ما و می گوید" دارن میبرنش نامردا." من که پشت به او ایستاده ام  دست هایم دور کمرت عرق کرده می گویم" باید یه چی بهت بگم" دختر داد میزند" نه نه نبرینش" تو می گویی" داد نزن الان حراست میاد" من توی گوشت می گویم" باید یه چی بهت بگم" دختر دوباره داد می زند و همه ی بچه ها هجوم می آورند به سمت ما. من از میان جمعیت که دور تا دور ما ایستاده اند تا سرک بکشند توی خیابان درٍ اتاقک حراست را می بینم که باز می شود یکی دوتا سه نفر بیرون می آیند و راست می آیند سمت ما. بچه ها همه با هم داد می زنند "ولش کن ولش کن" تو داد می زنی "نه نه الان حراست میاد" و من دست هایم را محکم تر دورت حلقه می کنم و توی گوشت می گویم "یه چی باید بهت بگم" و چشمهایم را می بندم . دست های سردو زمخت کسی دور پنجه هایم می پیچد و آنها را محکم از هم دور می کند . جمعیت پراکنده می شود و تو همینطور که دور تر می شوی انگشتت را روی بینی ات می گذاری و میگویی" هیس هیس "من داد می زنم "باید یه چی بهت بگم باید یه چی بهت بگم ..."

قسمتی از یک داستان کوتاه که امروز شروع کردم .


 
comment نظرات ()