صدایِ اردیبهشت

دلا از غصه سیاس/ اخه پس خونه ی خورشید کجاس؟/ قفله وازش می کنیم / قهره نازش می کنیم / می کشیم منتشو/ می خریم همتشو/ به خدا هیچکی به تاریکی شب تن نمیده/ موش کورم که میگن دشمن نوره/ به تیغ تاریکی گردن نمی ده /...

 
نویسنده : پریسا سردشتی - ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱
 

وقتی باد می آید آرامم . انگار دارم به ویرانی خودم اعتراف می کنم و این اعتراف آرامم می کند . کوچه ها آبستن هیچ حادثه ایی نیستند و این ابتدای فرسایش است . سکوت جانکاه عشق و کوچه های خالی ، خالی از عبور و مرور چراغ ها . من از ابتدای خودم سخن به میان می آورم . با من بمانید ای کوچه ها و خیابانها ، ای نگاه های سرد و عبوس ، ای لبخند های بی معنی ، با من بمانید تا برای تمام شهر تان شعر بگویم ، از ستاره ایی که نیست ، نور های دروغ و حقیقت های مجازی . من این بار سنگین را به دوش می کشم ، بار سنگین اعتراف را تا شما در حقیقت مجازی تان زبان بگشایید و در ستایش گلها و نسیم آرام آرام خاک شوید . برای من که باد ابتدای ویرانیست ، برای من که همه چیز در باد خلاصه می شود ، برای من که جریان دارم در نسیم تان ، در بهارتان ، و از زندگی چیزی نمی فهمم جز این اعتراف سنگین ناباور . کلام را به شما می سپارم چرا که بدان نیازمندید و اعتراف در من رخنه کرده است . با من بمانید تا به شما زندگی بدهم . شما که در مرگ دیگران خلاصه می شوید و لذت های کوچک باورتان . من چیزی عظیم تر دارم که در کلام خلاصه نمی شود ـ نمی گنجد . من تنها اعتراف می کنم که شما زندگی زیبایی دارید و این خود تمام حرف هاست ، چراکه من چیزی عظیم تر دارم که در زندگی تان و زیبایی تان نمی گنجد ـ نمی شود ...


 
comment نظرات ()