صدایِ اردیبهشت

دلا از غصه سیاس/ اخه پس خونه ی خورشید کجاس؟/ قفله وازش می کنیم / قهره نازش می کنیم / می کشیم منتشو/ می خریم همتشو/ به خدا هیچکی به تاریکی شب تن نمیده/ موش کورم که میگن دشمن نوره/ به تیغ تاریکی گردن نمی ده /...

برای...
نویسنده : پریسا سردشتی - ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

از دیروز آنقدر با خودم فکر کردم و کلنجار رفتم که شقیقه هایم دارند تیر می کشند . تردید های لعنتی رهایم نمی کنند و من دوست دارم تو باشی . من فقط می خواهم که تو باشی و همه ی این فکرها عبثند . باید دست به تجربه بزنم ، باید بروم درون حادثه ، باید خودم را پرتاب کنم و همه چیز رو بسپارم به دست اتفاق ، اما تو نمی گذاری . تو با لبخند و چشم های آرامت . تویی ، هر بار که قصد پریدن دارم ، آرامم می کند و تلاطم درونم جایش را می دهد به صدات ، به آرامش خنده هات و من دراز می کشم کنار دریا ، دست می کشم روی ماسه ها و پیراهنم را می سپارم به باد . با چشم های بسته و دست هایی شبیه پروانه ، شبیه عمق نگات و غرق می شوم در هجوم دست های اثیری ات . به تو ایمان می آورم و بعد انگار از خواب عمیقی بلند شده ام . وقتی تو نیستی دیگر ، وقتی به خودم می آیم و تو رفته ایی دیگر ، آنوقت مثل جنگلم ، با اعماق ناشناخته و مرطوب ،با نگاه هراسناک و سرگردان . سرگردانم . تنهایم . با صداهای خزنده ی لزج و فریادم که از هر سمت بازمی گردد به خودم و می گوید " تو تنهایی ". وقتی می رسم به اولین پرتگاه ، آماده ی پذیرشم از دره که باز صدات . دوباره آمده ایی از اطراف تاریکی و نمناکی گونه هام و من می رسم به کودکی ،به سنگ های صیقل یافته ی گرد ، تو دورتر نشسته ایی و من چرخ می زنم در اطراف امن تو مثل طواف لبخندت بدون اینکه بدانم . چرا پر از قاصدک است اینجا؟ پر از رشاشه های نور و تو منبع تمام روشنی های اطرافم . چه کسی در حال معاشقه است با خورشید ؟ تنت ، من از عمق آتش آمده ام و ذوب شده ام در میانه های تو . همین اطراف که دست بگیری ام . من از همه چیز به تو می رسم . از هر چیز که بگویی . از هر صدا ، از هر عطر و هر چیز جسمیت یافته ، مثل یک تداعی بزرگ ، مثل یک تداعی همیشگی . باز تو محو می شوی در تاریکی تردید هام و من میان کویرم ، برهنه مثل انسان های اولیه، مثل یک غار نشین بدوی ، به دنبال شروع زندگی می گردم میان هر شیار . به دنبال حیات به شکل یک چاه و تو آنوقت که باز می گردی ، بسان نغمه ی موسیقی می پیچی در اعماق هر چاه . مثل سکوت ستاره ها خوب می شود تو را نشانه رفت -ستاره هایی که خندیدن بلدند " برای آن چرخ و آن طناب " .

از خواب که می پرم تنها یک کلمه است که به سختی از میان لبانم شنیده می شود س...ر...دمه...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : پریسا سردشتی - ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

لعنت به این زندگی . لحظه ایی خوشحالی و ثانیه ایی بعد نمی دونی چه بلایی سرت اومده . دوست داری نباشی . دوست داری یکی باشه بعد از خودت می پرسی اصلا چرا باید اعتماد کنی ؟ به خودت ، به احساست ، به کسی که دوست داری کنارت باشه و کنارش باشی . بعد ترجیح می دی تنها باشی و با توهمات زندگی کنی لااقل اینجوری مرگ عشق رو نمی بینی . نمی بینی کسی که عاشقشی داره ذره ذره جلوی چشمت فنا میشه و تو کاری ازت بر نمیاد . نمی بینی عشقت داره تنهات میذاره بدونه اینکه خودشم بدونه ومجبوری که بری ، مجبوری که تمام آرزوهاتو به گور بدی ، مجبوری باز هم تنها بمونی چون این اون چیزی نبوده که می خواستی . اگرنه سوختن و ساختن ؟ نه از من بر نمیاد . اینکه بشینم و ببینم دیگه نفسم واسه کسی بند نمیاد . دیگه قلبم تند تند نمی زنه . فقط دارم روزمرگی می کنم ، روزمرگی . از این حرفای مسخره تو گوشم نخونید که تب و تاب عشق دوروزه . خیلی خیلی ببخشید ها ولی خفه . شمایی که دارید می میرید و دم نمی زنید . شمایی که هر شب بغل کسی می خوابید که حس می کنید خودتونو دارید بهشمیفروشید . شماهایی که می ترسید . منم می ترسم. فرق ما چیه ؟ من میترسم چون نمیتونم ببینم عاشق نباشم . شماها می ترسید چون" جز عشقی جنون آسا ، هر چیز این جهان شما جنون آساست" چه اهمیت داره ؟ وقتی همه میترسیم ؟ اینهمه اصرار برای فراموشی از کجا میاد ؟ من از اینکه عاشقم ، شما از اینکه نیستید . " من سردم است و از گوشواره های صدف بی زارم " من سردمه . می خوام کنار تو باشم ، کنار تو اما می ترسم. اینکه رویاتو ازم بگیری ، اینکه بمیرم . من از مردن می ترسم . دلم میخواد بمیرم ...

 

آخه میدونیدمن باهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو باهار.

آره من باهارم مثل همین اردیبهشت و همه ی اردیبهشت های عمرم 


 
comment نظرات ()