صدایِ اردیبهشت

دلا از غصه سیاس/ اخه پس خونه ی خورشید کجاس؟/ قفله وازش می کنیم / قهره نازش می کنیم / می کشیم منتشو/ می خریم همتشو/ به خدا هیچکی به تاریکی شب تن نمیده/ موش کورم که میگن دشمن نوره/ به تیغ تاریکی گردن نمی ده /...

برای 2 اردیبهشت
نویسنده : پریسا سردشتی - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱
 

دامن کشان همی شد در شرب زر کشیده

صد ماه روز رشکش جیب قصب دریده

از تاب آتش می برگرد عارضش خوی

چون قطره های شبنم بر برگ گل چکیده

لفظی فصیح شیرین قدی بلند چابک

رویی لطیف زیبا چشمی خوش کشیده

یاقوت جان فزایش از آب لطف زاده

شمشاد خوش خرامش در ناز پروریده

آن لعل دلکشش بین وان خنده ی دل آشوب

وان رفتن خوشش بین وان گام آرمیده

آن آهوی سیه چشم از دام ما برون شد

یاران چه چاره سازم با این دل رمیده

زنهار تا توانی اهل نظر میازار

دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده

 تا کی کشم عتیبت از چشم دلفریبت

روزی کرشمه ایی کن ای یار برگزیده

گر خاطر شریفت رنجیده شد ز حافظ

بازآ که توبه کردیم از گفته و شنیده

بس شکر باز گویم در بندگی خواجه

گر اوفتد به دستم آن میوه ی رسیده

 

این روزها مثل متولدین بهارم ‘ بوی عید می دهم و برف روی شانه هایم میان بهمن نگاهت سلام می دهد به روز‘ ذوب می شود و بعد جاری میان ماهها . لبخند بزن ‘ ماه در تو حلول کرده و من چرخ می زنم در اطراف صدات . دست برده ایی در قواعد زمین که من اینچنین برف دارم میان شیارها. وقتی از اوایل تاریخ سرک می کشیدم میان اردیبهشت ‘ سرگردان ‘ از چرخش روزگار و نام زن ‘ پناه بردم به ماهم و با هر تولد دورتر می شدم از زمین - که نشانم بود- حالا تحویل می شوم با ماه ‘- با اینکه هنوز برف دارم از بهمن نگاهت -و می رسم به اردیبهشت . آماده ی پذیرشم که بارور شوم از تو . سلام کن که از برکت کلمه بیرون بریزم از خودم و پهن شوم در اطراف صدات.

سلام کن


 
comment نظرات ()
 
سال نو ...
نویسنده : پریسا سردشتی - ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱
 

این چند روز عید رفته بودم سمت کویر مثل همیشه که می رم اما نمی دونم چرا این سرزمین برام هر دفعه تازه است و هیچ وقت کهنه نمی شه . دیدن منظره هایی مثل یه دونه درخت وسط یه بیابون ، زمین های ترک خورده ی خشک ، کوه های سر به فلک کشیده و تیز یا یه آبادی تک و تنها وسط برهوتی از زمین های بایر همیشه منو به وجد آورده . توی تمام راه مدام به این فکر می کردم که این سرزمین چقدر شبیه انسان می مونه و مدام یاد اون حرف احمد محمود می افتادم که می گفت : بدبینی و یاس رو باید راهشو سد کرد هرچند با قدرت هجوم میاره به سمت آدم .

 دیشب خواب دردناکی دیدم . خواب دیدم تو از درد و رنج چشماتو بستی و قدرت باز کردنشونو نداری ، سرتو گذاشتی روی شونه هام و من داره نفسم بند میاد بس که طاقت غمت رو ندارم ، نوازشت می کنم و میگم "نگران نباش، نگران نباش " بعد یکدفعه یادم می افته که نمی تونم بمونم ، باید برم ، یادم می افته که با خودم قرار گذاشته بودم که برم تا بهت دروغ نگم ، بهت می گم " ولی باید برم ." بعدش های های می زنم زیر گریه . تو چشماتو باز می کنی تا غرق شدن منو توی تاریکی ببینی و من می رم به سمت دریچه ی تاریک روبه روم و محو می شم .

 بعد چند وقت شعری نوشتم که هنوز نمی دونم راضیم کرده یا نه . بهش فرصت می دم تا ببینم چی از آب در میاد شاید همینجوری راضیم کرد :

برهوتم

صدای خشک کویر

نمک پاشیده روی زخم های زمین

پا گذاشته ام روی خودم

و از درد مثل صدای باد

می پیچم درون شیارها _ شیارهایی که از هیچ سمتشان به آب نمی رسند _

بن بست خانه زادم

و این شوره زار

آخرین مهلت برای روییدن

- بارور شوید

بذر می پاشند میان نقطه های کورم

و دست می کشند بر اندام اختگی

- بارور شوید

که من از تجاوز هرازگاه باران به زمین

هرزه ام

با شیار های عمیق

دست های رونده ی بی شرم

_ که از سرم بر نمی دارند _

و صدایی

_ که می دانند به هیچ کجای این زمین نمی رسد _

جز صدای باد

که می پیچد درون من

و زخمهام

که درد می کشند

و به آب نمی رسند ...


 
comment نظرات ()