صدایِ اردیبهشت

دلا از غصه سیاس/ اخه پس خونه ی خورشید کجاس؟/ قفله وازش می کنیم / قهره نازش می کنیم / می کشیم منتشو/ می خریم همتشو/ به خدا هیچکی به تاریکی شب تن نمیده/ موش کورم که میگن دشمن نوره/ به تیغ تاریکی گردن نمی ده /...

باران
نویسنده : پریسا سردشتی - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩
 

زمین خیس است و همیشه چشمان من گویی چیزی را می بیند که دیگران نمی بینند . نمی شود دلتنگی هایم را با " از وقتی تو ..." نوشت ، " با تو ..." نوشت ، فقط می شود نوشت که بخوانی و بعد ، بعدش را نمی دانم .

از خواب که پریدم هوا گرفته بود و انگار باران آمده بود و حالا دوباره انگار ، از چشمان من . خواب دیده بودم به اعماق خودم سرک کشیده ام وکسی را بیرون کشیده ام که داشت غرق می شد ، داشتم می کشتمش ، غرقش می کردم برای اینکه بگویم مهم نیست،برای اینکه تو انگار ...

کاش می دانستی برای تو نوشتن چقدر سخت است ، برای تویی که هرگز نبودی ، تو که صدایم را نمی شنویی و حالا مدت هاست همسایه ی قدمهایت ، همان که می خندید و مغموم بود ، شبها خواب می بیند به در آغوش کشیدن تو محتاج است و روزهاهیچ چیز برایش مهم نیست جز آزادی که از ولیعصر تا انقلاب ، از انقلاب تا ولیعصر . کاش می دانستی همسایه ی قدم های بعد از ظهر چقدر دلتنگ است ، چقدر دلتنگ ، چقدر باران باریده امروز...


 
comment نظرات ()