صدایِ اردیبهشت

دلا از غصه سیاس/ اخه پس خونه ی خورشید کجاس؟/ قفله وازش می کنیم / قهره نازش می کنیم / می کشیم منتشو/ می خریم همتشو/ به خدا هیچکی به تاریکی شب تن نمیده/ موش کورم که میگن دشمن نوره/ به تیغ تاریکی گردن نمی ده /...

...
نویسنده : پریسا سردشتی - ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸
 

نمی دونم داری می خونی یا نه . که چقدر پی بردی یا نه ، که در و دیوار این دل گواهی میده یا نه ، که چقدر برای تو می نویسم یا نه ، که چقدر هوا پاییزه یا نه ، که چقدر می خوام حرفامو بشنوی یا

نه فقط بدون برای تو نوشتم  

.............................................................................................

فالت را به من بده

تا از دستت بگویم

در اتفاقی که می افتد

زمان تکه تکه می شود

و تنی که رو به روی تو

در تو به توی نقش ها گرفتار است

خوب می داند

قسمتش آخر تلخی این فنجان است و

باز می خواهد

در نقش و نگار دستانت

ته نشین شود ...                           شعر از گراناز موسوی

.....................................................................................................................

عزیز بومی ، ای هم قبیله...

این روزها ، مخصوصا این چند روز مثل ادمی هستم که خبر مرگ یه عزیز رو بهش دادند و حالا اون با اینکه میدونه اون عزیز دیگه نیست هر لحظه منتظرشه حس میکنه دوباره از در میاد تو و بهش سلام میکنه ، مدتها منتظر اون سلامه و اون کلمه ی عادی و همیشگی براش میشه مثل یه کابوس ، که به تکرارش محتاجه . شبها از اینم دردناکتر میشه . حسم میشه مثل ادمی که از قبیله های بدوی و ادمخوار بهش حمله کردند و در حالیکه زنده هست و داره می بینه اونا با چنگالاشون یه تیکه از گوشت تنشو میکنن و میبرن یا شاید مثل اینکه قلبم رو خودم با خونسردی تمام از تو سینه ام کشیدم بیرون ، تو بشقاب گذاشتمش و در حالیکه هنوز میتپه با چاقو دو نیمه اش کردم و یه نیمه اشو دادم به تو که ببریش و اون نیمه ی دیگه رو که حالا داره مثل ماهی نفس های اخرشو میکشه سریع بر میدارم که بذارم سرجاش شاید زنده بمونه اما قلب کوچیک من دیگه جایی واسه موندن نداره لج کرده اصلا نمی خواد جای دیگه ایی هم بمونه و میخواد نفس های اخرشو بکشه تا بمیره اینو وقت هایی که تیر میکشه و من از درد قفسه ی سینه امو محکم میگیرم تا نفسم بالا بیاد بهم می فهمونه . دکتر میگه مال قلبته باید دارو بخوری . می خندم و میگم : می دونم مال قلبمه اما لج کرده دکتر ، دارو و این چیزام حالیش نیست، جاش تنگه نمی خوادم جای دیگه بره از وقتی مجبورش کردم دلش که میگیره اینجوری تلافی میکنه . اینو میگم و از اتاق میام بیرون . تو خیابون دوباره حس میکنم کوچه ها خبر مرگ عزیزی رو بهم میدن یا قبیله های ادمخوار یه تیکه از تنمو دارن میبرن یا قلبمو نصف کردم و یه تیکه اشو دادم به تو که ببریش . رد خون رو که میگیرم به خونه میرسم...  


 
comment نظرات ()
 
...
نویسنده : پریسا سردشتی - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸
 

حالا هنوز

 بر تن هر ترانه   قامتی ممنوع  و دلی نگران ست

که آیا

در اندام منتظر یک مسافر چه خواهد شد ؟

که آیا در تنی به شب آلوده

و در جهانی که آسمان دیر می کند

پرنده در کدام  رگ از راه می رسد با شراب ؟

 

آن روز

آن روزهای خوب 

 در احتمال پرواز بودیم

که به بال های کبوتر ریختیم و

                                  آسمان را محاصره کردیم

چیزی به ماه نمانده بود

که میلی از دست ها عقب نشینی کرد و رفت

ما به عقب برگشتیم و نگاه کردیم

که چگونه تعادلی از بال هایمان می گریخت

و چقدر تحمل مرگ همه چیز

از دور آسان تر است

وقتی حتی در سینه

                از همه چیز شکست می خوری

 

حالا هنوز در تنی به شب آلوده

کسی جای خالیش را نشان می دهد

و در شکاف های تاریکش

آسمان برای همیشه دیر کرده است

و دیگر چه فرق می کند

تحرک عضوی زنده   در تاریک

وقتی در سیاه

همه چیز با هم برابر است

چگونه در هر ورطه

عده ای به تماشای تو اعتراف می کنند

تو را که در خودت

                          نا پدید شده ای با رنگ هات

ما اینجا تکانی نمی خوریم

یا کسی تکانمان نمی دهد

چقدر احتمال تجزیه می رود

وقتی تو از راه  نمی رسی

وقتی در هیچ رگی از راه نمی رسد با شراب

پرنده ای که آن روز

                           در سینه هایمان شکست خورد

                              

                               شعر از فرشید جوانبخش


 
comment نظرات ()
 
...
نویسنده : پریسا سردشتی - ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸
 

 

سمن بویان غبارغم چو بنشینند بنشانند

پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

بفتراک جفا دلها چو بربندند بر بندند

ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند

بعمری یکنفس با ما چو بنشینند برخیزند

نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند

سرشک گوشه گیرانرا چو دریابند دُر یابند

رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند

ز چشم لعل رمانی چو میخندند میبارند

ز رویم راز پنهانی چو میبینند میخوانند

دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد

ز فکر انان که در تدبیر درمانند درمانند

چو منصور از مراد انان که بردارند بر دارند

بدین درگاه حافظ را چو میخوانند میرانند

درین حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند

که با این درد اگر در بند درمانند در مانند

 


 
comment نظرات ()