نویسنده :
پریسا سردشتی - ساعت ۱۱:٢٤ ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠
به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست
ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست
در گریز ناگریزم گریه شد معنای لبخند
ما گذشتیم و شکستیم پشت سر پل های پیوند...
نویسنده :
پریسا سردشتی - ساعت ۱٢:٠٧ ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠
خدا به همرات ای خسته از شب
اما سفر نیست علاج این درد
راهی که رفتی رو به غروبه
رو به سحر نیست ، شب زده برگرد
نویسنده :
پریسا سردشتی - ساعت ۱٠:۳۱ ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩
زمین خیس است و همیشه چشمان من گویی چیزی را می بیند که دیگران نمی بینند . نمی شود دلتنگی هایم را با " از وقتی تو ..." نوشت ، " با تو ..." نوشت ، فقط می شود نوشت که بخوانی و بعد ، بعدش را نمی دانم .
از خواب که پریدم هوا گرفته بود و انگار باران آمده بود و حالا دوباره انگار ، از چشمان من . خواب دیده بودم به اعماق خودم سرک کشیده ام وکسی را بیرون کشیده ام که داشت غرق می شد ، داشتم می کشتمش ، غرقش می کردم برای اینکه بگویم مهم نیست،برای اینکه تو انگار ...
کاش می دانستی برای تو نوشتن چقدر سخت است ، برای تویی که هرگز نبودی ، تو که صدایم را نمی شنویی و حالا مدت هاست همسایه ی قدمهایت ، همان که می خندید و مغموم بود ، شبها خواب می بیند به در آغوش کشیدن تو محتاج است و روزهاهیچ چیز برایش مهم نیست جز آزادی که از ولیعصر تا انقلاب ، از انقلاب تا ولیعصر . کاش می دانستی همسایه ی قدم های بعد از ظهر چقدر دلتنگ است ، چقدر دلتنگ ، چقدر باران باریده امروز...
نویسنده :
پریسا سردشتی - ساعت ۱٢:٠۱ ق.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩
نباید مرثیه گو باشم واسه خاک تنم
تو آخه مسافری، خون رگ اینجا منم
تن من دوست نداره زخمی دست تو باشه
حالا با هر چی که هست، هرچی که نیست داد می زنم
بوی گندم مال من ، هرچی که دارم مال من
یه وجب خاک مال من ، هرچی می کارم مال من
سقوط یک دیکتاتور دیگر مبارک