از دیروز آنقدر با خودم فکر کردم و کلنجار رفتم که شقیقه هایم دارند تیر می کشند . تردید های لعنتی رهایم نمی کنند و من دوست دارم تو باشی . من فقط می خواهم که تو باشی و همه ی این فکرها عبثند . باید دست به تجربه بزنم ، باید بروم درون حادثه ، باید خودم را پرتاب کنم و همه چیز رو بسپارم به دست اتفاق ، اما تو نمی گذاری . تو با لبخند و چشم های آرامت . تویی ، هر بار که قصد پریدن دارم ، آرامم می کند و تلاطم درونم جایش را می دهد به صدات ، به آرامش خنده هات و من دراز می کشم کنار دریا ، دست می کشم روی ماسه ها و پیراهنم را می سپارم به باد . با چشم های بسته و دست هایی شبیه پروانه ، شبیه عمق نگات و غرق می شوم در هجوم دست های اثیری ات . به تو ایمان می آورم و بعد انگار از خواب عمیقی بلند شده ام . وقتی تو نیستی دیگر ، وقتی به خودم می آیم و تو رفته ایی دیگر ، آنوقت مثل جنگلم ، با اعماق ناشناخته و مرطوب ،با نگاه هراسناک و سرگردان . سرگردانم . تنهایم . با صداهای خزنده ی لزج و فریادم که از هر سمت بازمی گردد به خودم و می گوید " تو تنهایی ". وقتی می رسم به اولین پرتگاه ، آماده ی پذیرشم از دره که باز صدات . دوباره آمده ایی از اطراف تاریکی و نمناکی گونه هام و من می رسم به کودکی ،به سنگ های صیقل یافته ی گرد ، تو دورتر نشسته ایی و من چرخ می زنم در اطراف امن تو مثل طواف لبخندت بدون اینکه بدانم . چرا پر از قاصدک است اینجا؟ پر از رشاشه های نور و تو منبع تمام روشنی های اطرافم . چه کسی در حال معاشقه است با خورشید ؟ تنت ، من از عمق آتش آمده ام و ذوب شده ام در میانه های تو . همین اطراف که دست بگیری ام . من از همه چیز به تو می رسم . از هر چیز که بگویی . از هر صدا ، از هر عطر و هر چیز جسمیت یافته ، مثل یک تداعی بزرگ ، مثل یک تداعی همیشگی . باز تو محو می شوی در تاریکی تردید هام و من میان کویرم ، برهنه مثل انسان های اولیه، مثل یک غار نشین بدوی ، به دنبال شروع زندگی می گردم میان هر شیار . به دنبال حیات به شکل یک چاه و تو آنوقت که باز می گردی ، بسان نغمه ی موسیقی می پیچی در اعماق هر چاه . مثل سکوت ستاره ها خوب می شود تو را نشانه رفت -ستاره هایی که خندیدن بلدند " برای آن چرخ و آن طناب " .
از خواب که می پرم تنها یک کلمه است که به سختی از میان لبانم شنیده می شود س...ر...دمه...
نظرات ()لعنت به این زندگی . لحظه ایی خوشحالی و ثانیه ایی بعد نمی دونی چه بلایی سرت اومده . دوست داری نباشی . دوست داری یکی باشه بعد از خودت می پرسی اصلا چرا باید اعتماد کنی ؟ به خودت ، به احساست ، به کسی که دوست داری کنارت باشه و کنارش باشی . بعد ترجیح می دی تنها باشی و با توهمات زندگی کنی لااقل اینجوری مرگ عشق رو نمی بینی . نمی بینی کسی که عاشقشی داره ذره ذره جلوی چشمت فنا میشه و تو کاری ازت بر نمیاد . نمی بینی عشقت داره تنهات میذاره بدونه اینکه خودشم بدونه ومجبوری که بری ، مجبوری که تمام آرزوهاتو به گور بدی ، مجبوری باز هم تنها بمونی چون این اون چیزی نبوده که می خواستی . اگرنه سوختن و ساختن ؟ نه از من بر نمیاد . اینکه بشینم و ببینم دیگه نفسم واسه کسی بند نمیاد . دیگه قلبم تند تند نمی زنه . فقط دارم روزمرگی می کنم ، روزمرگی . از این حرفای مسخره تو گوشم نخونید که تب و تاب عشق دوروزه . خیلی خیلی ببخشید ها ولی خفه . شمایی که دارید می میرید و دم نمی زنید . شمایی که هر شب بغل کسی می خوابید که حس می کنید خودتونو دارید بهشمیفروشید . شماهایی که می ترسید . منم می ترسم. فرق ما چیه ؟ من میترسم چون نمیتونم ببینم عاشق نباشم . شماها می ترسید چون" جز عشقی جنون آسا ، هر چیز این جهان شما جنون آساست" چه اهمیت داره ؟ وقتی همه میترسیم ؟ اینهمه اصرار برای فراموشی از کجا میاد ؟ من از اینکه عاشقم ، شما از اینکه نیستید . " من سردم است و از گوشواره های صدف بی زارم " من سردمه . می خوام کنار تو باشم ، کنار تو اما می ترسم. اینکه رویاتو ازم بگیری ، اینکه بمیرم . من از مردن می ترسم . دلم میخواد بمیرم ...
آخه میدونیدمن باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار.
آره من باهارم مثل همین اردیبهشت و همه ی اردیبهشت های عمرم
نظرات ()دامن کشان همی شد در شرب زر کشیده
صد ماه روز رشکش جیب قصب دریده
از تاب آتش می برگرد عارضش خوی
چون قطره های شبنم بر برگ گل چکیده
لفظی فصیح شیرین قدی بلند چابک
رویی لطیف زیبا چشمی خوش کشیده
یاقوت جان فزایش از آب لطف زاده
شمشاد خوش خرامش در ناز پروریده
آن لعل دلکشش بین وان خنده ی دل آشوب
وان رفتن خوشش بین وان گام آرمیده
آن آهوی سیه چشم از دام ما برون شد
یاران چه چاره سازم با این دل رمیده
زنهار تا توانی اهل نظر میازار
دنیا وفا ندارد ای نور هر دو دیده
تا کی کشم عتیبت از چشم دلفریبت
روزی کرشمه ایی کن ای یار برگزیده
گر خاطر شریفت رنجیده شد ز حافظ
بازآ که توبه کردیم از گفته و شنیده
بس شکر باز گویم در بندگی خواجه
گر اوفتد به دستم آن میوه ی رسیده
این روزها مثل متولدین بهارم ‘ بوی عید می دهم و برف روی شانه هایم میان بهمن نگاهت سلام می دهد به روز‘ ذوب می شود و بعد جاری میان ماهها . لبخند بزن ‘ ماه در تو حلول کرده و من چرخ می زنم در اطراف صدات . دست برده ایی در قواعد زمین که من اینچنین برف دارم میان شیارها. وقتی از اوایل تاریخ سرک می کشیدم میان اردیبهشت ‘ سرگردان ‘ از چرخش روزگار و نام زن ‘ پناه بردم به ماهم و با هر تولد دورتر می شدم از زمین - که نشانم بود- حالا تحویل می شوم با ماه ‘- با اینکه هنوز برف دارم از بهمن نگاهت -و می رسم به اردیبهشت . آماده ی پذیرشم که بارور شوم از تو . سلام کن که از برکت کلمه بیرون بریزم از خودم و پهن شوم در اطراف صدات.
سلام کن
نظرات ()این چند روز عید رفته بودم سمت کویر مثل همیشه که می رم اما نمی دونم چرا این سرزمین برام هر دفعه تازه است و هیچ وقت کهنه نمی شه . دیدن منظره هایی مثل یه دونه درخت وسط یه بیابون ، زمین های ترک خورده ی خشک ، کوه های سر به فلک کشیده و تیز یا یه آبادی تک و تنها وسط برهوتی از زمین های بایر همیشه منو به وجد آورده . توی تمام راه مدام به این فکر می کردم که این سرزمین چقدر شبیه انسان می مونه و مدام یاد اون حرف احمد محمود می افتادم که می گفت : بدبینی و یاس رو باید راهشو سد کرد هرچند با قدرت هجوم میاره به سمت آدم .
دیشب خواب دردناکی دیدم . خواب دیدم تو از درد و رنج چشماتو بستی و قدرت باز کردنشونو نداری ، سرتو گذاشتی روی شونه هام و من داره نفسم بند میاد بس که طاقت غمت رو ندارم ، نوازشت می کنم و میگم "نگران نباش، نگران نباش " بعد یکدفعه یادم می افته که نمی تونم بمونم ، باید برم ، یادم می افته که با خودم قرار گذاشته بودم که برم تا بهت دروغ نگم ، بهت می گم " ولی باید برم ." بعدش های های می زنم زیر گریه . تو چشماتو باز می کنی تا غرق شدن منو توی تاریکی ببینی و من می رم به سمت دریچه ی تاریک روبه روم و محو می شم .
بعد چند وقت شعری نوشتم که هنوز نمی دونم راضیم کرده یا نه . بهش فرصت می دم تا ببینم چی از آب در میاد شاید همینجوری راضیم کرد :
برهوتم
صدای خشک کویر
نمک پاشیده روی زخم های زمین
پا گذاشته ام روی خودم
و از درد مثل صدای باد
می پیچم درون شیارها _ شیارهایی که از هیچ سمتشان به آب نمی رسند _
بن بست خانه زادم
و این شوره زار
آخرین مهلت برای روییدن
- بارور شوید
بذر می پاشند میان نقطه های کورم
و دست می کشند بر اندام اختگی
- بارور شوید
که من از تجاوز هرازگاه باران به زمین
هرزه ام
با شیار های عمیق
دست های رونده ی بی شرم
_ که از سرم بر نمی دارند _
و صدایی
_ که می دانند به هیچ کجای این زمین نمی رسد _
جز صدای باد
که می پیچد درون من
و زخمهام
که درد می کشند
و به آب نمی رسند ...
نظرات ()